خواستگاری از نوع خیابانی

خرید بک لینک
برای خرید کفش با پدر جان رفته بودیم بازار

هینطوری که داشتیم خیابونو پیاده متر میکردیم و پدرم غرغرکنان میگفت بابا به خدا همون کفشه که مغازه قبلی دیدی عالی بود و من نوچ نوچ کنان شانه بالا می انداختم یه لحظه حس کردم خانمی چادری که فقط دماغش مشخص بود هرجا میریم هست اولش گفتم شاید اشتباه دیدم و اون خانمی که نیم ساعت قبل دیدم این نبوده لابد! بعد برای اینکه مطمئن شم این دماغ همان دماغ قبلیه هست با هزار کلک پدرمو کشوندم اون طرف خیابون

چن دقیقه بعد همان دماغ پشت سرمون بود پدرم که حسابی مشکوک شده بود با ناامیدی گفت نخیر تو کفش بخر نیستی داریم دزد و پلیس بازی میکنیم با ذوق گفتم بابایی یه زنه افتاده دنبالت

داشتم به چشمای از تعجب گرد شده پدرم میخندیدم که خانمه صدامون کرد چادرشو رو سرش جابجا کرد و رو به پدرم گفت : حاج آقا حقیقتش من یه ساعتی هس دنبالتونم از دخترخانومتون خوشم اومده اگه میشه یه وقتی بدین یا شماره منزلتونو بدین وقت بگیریم مزاحم شیم برا خواستگاری

پدرم که کاملا هنگ کرده بود و من و من میکرد سریع گفتم خانوم جان ایشون پدرم نیستن دوس پسرمه

چن دقیقه در سکوت گذشت و بعد خانمه با حرص چادرشو کشید جلو و در حالی که با صدای بلند میگفت مردیکه پررو ، مردک عوضی خجالت هم نمیکشه جای دخترشه از ما دور شد

زندگی ارزش نداره داره؟؟؟...

ما را در سایت زندگی ارزش نداره داره؟؟؟ دنبال می‌کنید

برچسب: خواستگاری,خیابانی, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

صفحه بندی