تا دو نصف شب حسابی حرف زدیم 2ساعت از گذر عمر برایش گفتم حکایت تعریف کردم از طعم تلخ شرمنده شدن جلوی پدر و مادر گفتم از آینده ای که سر بجنبانی رسیده است آدمهای بزرگ را مثال زدم توانایی هایش را برایش پررنگ کردم در نهایت در حالی که از حرفهای خودم بالشم خیس اشک بود ازش خواستم چشماشو ببنده و به آینده ای فکر کنه که همه آرزوهایش برآورده شده و عزیزترین هایش با غرور برایش کف میزنند
سه چهار دقیقه ای ایز تایپینگ بود در نهایت نوشت : آهنگ آذری شاد داری؟
در حالی که بعد این همه حرف زدن به آخرین تفکراتش قبل از خواب فکر میکردم حرص خوردم بلاکش کردم و خوابیدم
زندگی ارزش نداره داره؟؟؟...ما را در سایت زندگی ارزش نداره داره؟؟؟ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35