خرید بک لینک

سلام دوستای خوبم بعد مدت ها اومدم یه سر به وبلاگ ز دم دیدم که هنوز دوستای خوبی دارم که بهم سر میزنن دمتون گرم از اینکه لطف کردین اومدین و بهم سر زدین دوستای گلم نمیدونم دیگه کی وقت بشه بیام بنویسم ولی هرازگاهی میام و میخونم کامنتاتونو دوستون دارم و مرسی که هستین

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 16:06

به اندازه ای که من ماکارونی و هایده و عباس قادری رو دوس دارم

مادر بچشو دوس نداره

مثلث عشقه لامصب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 15:07

سلام دوستای خوبم

من واقعا از تک تکتون عذرخواهی میکنم بابت این مدت نبودنم

شرمندتونم

ممنون که وقتی نبودم هم به وبلاگم سر زدین دست تک تکتونو میبوسم

دوستون دارم

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 15:07

تو یه جمع دوستانه نشسته بودیم داشتیم درمورد بازیگرای خارجی حرف میزدیم که یکی از دوستام عکس یه اقاییو نشونم داد من که تو حال و هوای بازیگرای خارجی بودم فکر کردم بازیگری چیزیه از اون طرف یکی دیگه از دوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 15:07

دوستای گلم پایان ناممو دارم رو بیماری دیابت نوع دو کار میکنم لطفا اگه دوستی، آشنایی کسیو دارین که بیماری دیابت نوع دو داشته باشه و بتونه برام پرسشنامه پر کنه آیدی تلگرامتونو بدین براتون فایلشو بفرستم که بدین پر کنن برام. خیییییلی لطف میکنین اگه کمکم کنین

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 15:07

برای درس آسیب شناسی روانی استاد گفته بود که با یه نفر که مشکل یا اختلالی داره مصاحبه کنیم و نتیجه رو کتبا بنویسیم که چند نمره پایان ترم قراره به اون اختصاص داده بشه عید که شد رفتارهای مهمونا رو با دقتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 15:07

سرجلسه امتحان نشسته بودیم و برگه ها رو میخواستن پخش کنن استاد 5تا سوال رو جوری توی یه برگه ی چن سانتی چپانده بود که با دیدن برگه یک لحظه این فکر به ذهنم آمد که میتوانستیم اصلا پای تخته سوالات را ببینیم چه کاریه حیفه سوالات را یک دور نه بلکه ده دور خواندم کلاس مثل فرفره بالای سرم میچرخید در دمای منفی 13درجه در حالی که از سرما دستانم بی حس بودند و فکم به صندلی جلویی چسبیده بود داشتم همزمان که تنفسم را تنظیم میکردم که مستقیم به دماغم بخورد و گرم شوم آب دماغم را هم مدیریت میکردم که وقتی خواست بیاد زود با دستمال کاغذی خفه اش کنم در این شرایط بحرانی یه نگاهی دوباره به سوالات کردم عجیب به فکر فرو رفته بودم که ما الان امتحان چی داریم یا اصلا این آقا استاد کدوم درسمان بود و نامش چه بود؟ چشمانم را ریز کرده بودم و هی فکر میکردم حداقل جلد کتاب یادم بیفته تا از جلسه امتحان که برگشتم کتاب را بشناسمهمه را بافتم دانه به دانه رسیدم به سوالی که نوشته بود نظریه بگستر و بساز را توضیح دهیدمن که بار اول بود می شنیدم شروع کردم یک و نیم صفحه از بسط دادن و گسترش دادن صحبت کردم مزایا آوردم معایب نوشتم وقتی امتحان تمام شد فهمیدم اصلا بگستر و بساز نبوده باکستر بوده امیدوارم استاد دیگر هرگز مرا ملاقات نکند وگرنه قطعا پیشنهاد تدوین یک نظریه و گسترش علم روانشناسی را به من خواهد داد و من مانده ام رد کنم یا نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 13:46

دچار - یک نوع جوگیری /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet"> جوگیر شدن یعنی ساعت 11.30 شب همکلاسیت بهت پیام میده میگه برای کنفرانس فردا نتونستم مطالبمو جمع و جور کنم و آماده نیستم و تو حس کنی الان وقتشه مشت بر دهان آمریکا بکوبی و بگی یه ایرانی میتونه اونوخ سینه سپر کنی بگی عزیزم نگرانی نداره زمان کنفرانسمو باهات عوض میکنم . بعد تا صب بشینی مطب جمع کنی و کتاب بخونی در حالی که همون مشتی که بر دهان آمریکا قرار بود بزنی بکوبی تو سرت و تا صب به اسکلیت افتخار کنی. | | Azita | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 5:14

لم داده بودم رو مبل و پاهام رو گذاشته بودم رو میز و حجم انبوه کتابایی رو که قراره برای امتحان بخونم نگاه میکردم و محکم سیب گاز میزدم همان لحظه تلفن زنگ زد چون کسی خونه نبود و من از تنبلی زیاد احساس قطع نخاع در ناحیه کمر داشتم تو ذهنم تحلیل کردم هرکسی باشه دوباره زنگ میزنه . در عالم نشنیدن سیر میکردم ولی قضیه به اینجا ختم نشد و عمرا اگه ول میکرد به سختی خودمو رسوندم پای تلفن و با خستگی که نشان از رگه شیرازی دروجودم را فریاد میزد خواستم بله بگویم که صدای هولناک دوستم از پشت تلفن اومد که داد میزد تلگرامو قطع کردن ینی چی آخه و ................ بووووقبرای دلداری دادن و ابراز همدردی 30 دقیقه بعد وسط سرما روی پل وسط میدان برای دوستم که داشت از دور با خنده موذیانه ای به سمتم می آمد دست تکان می دادم در حالی که از سرما انگشتانم را تا لوزالمعده فرو برده بودم و ها میکردم تا گرم شوم اصرار میکردم که لااقل قدم بزنیم گرم بشیم و دوستم را انگار که با چسب دوقلو به پل چسبانده باشند از روی پل کنده نمی شد درحالی که ناامیدانه به لجن های زیر پل خیره شده بودم در یک حرکت ناگهانی انگشتر دوستم که دوس پسرش بهش هدیه داده بود و گشاد بود از انگشتش دراومد و افتاد پایین تا دو ساعت بعد در حالی که از سر تاپایمان کثیف بود وسط گل و لجن زار برای یافتن انگشتر گم شده شیرجه میزدیم و برای دلداری دوستم که با گریه انگشتش رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 5:14

یکبار دلم سوخت به خواهش دوستم امدم دختردایی ناخلفش را نصیحت کنم تا بلکه موثر واقع شود و خانواده اش از این وضع نجات پیدا کنند تا دو نصف شب حسابی حرف زدیم 2ساعت از گذر عمر برایش گفتم حکایت تعریف کردم از طعم تلخ شرمنده شدن جلوی پدر و مادر گفتم از آینده ای که سر بجنبانی رسیده است آدمهای بزرگ را مثال زدم توانایی هایش را برایش پررنگ کردم در نهایت در حالی که از حرفهای خودم بالشم خیس اشک بود ازش خواستم چشماشو ببنده و به آینده ای فکر کنه که همه آرزوهایش برآورده شده و عزیزترین هایش با غرور برایش کف میزنند سه چهار دقیقه ای ایز تایپینگ بود در نهایت نوشت : آهنگ آذری شاد داری؟ در حالی که بعد این همه حرف زدن به آخرین تفکراتش قبل از خواب فکر میکردم حرص خوردم بلاکش کردم و خوابیدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

تو خواب داشتم از خیابون رد میشدم کیفم افتاد رو زمین خم شدم برش دارم که یه ماشین با سرعت زد بهم و تا جایی که تو خواب تخمین زدم سه متری بالا رفتم وقتی پخش زمین شدم راننده پیاده شد و یابلفض گویان دوباره سوار شد و در رفت در حین در رفتن از رو مچ دست چپ من که جلوی لاستیک جلو سمت سرنشین بود رد شد تا الان دستم درد میکنه و همونطوری آویزون نگه داشتم و هرکی میگه پاشو فلان کارو بکن میگم من تصادف کردم در پی همین حادثه ناگواری که در خواب برام اتفاق افتاد مسئولیت هامو بین اعضای خانواده تقسیم بندی کردم تا فشار زیاد به دستم وارد نشه یه وقت خدایی نکرده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

هشت سالم بود بزرگترین آرزویم این بود که یکبار داخل آمبولانس بخوابم به حدی که شبها قبل از خواب بارها و بارها خودم را در داخل آمبولانس تصور میکردم

یکبار مشاور برایمان از آرزوها و رویاها حرف میزد میگفت آرزوهایتان را نقاشی کنید و برای رسیدن به آرزوهایتان تلاش کنید همان روز برای رسیدن به آرزویم خودم را از پنجره کلاس علوم پرت کردم به حیاط مدرسه

چشممو که باز کردم به آرزویم رسیده بودم

+آخرین باری بود که برای رسیدن به آرزویم جنگیدم

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

من وقتی میرم یه مانتو بخرم تا برسم خونه دیگه سرمو بلند نمیکنم که نکنه چشمم بیفته به یه مانتوی دیگه به مانتویی که خریدم خیانت بشه

اونوخ چطوری یه دهه هشتادی نیم وجبی همزمان 4نفرو با هم مدیریت میکنه طوری که اون 4نفر از وجود هم خبر ندارن و فکر میکنن تنها فرد تو زندگی اون یه نفرن؟!

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

تو خونه ما کلا اینطوریه که رمز همه چی شماره شناسنامه 10رقمی منه ینی از رمز دوم کارت همه اعضای خونواده گرفته تا رمز گوشی عموم و رمز ایمیل داییم به همین دلیل هم چیزی به نام حریم خصوصی تعریف نشده س همین طور که کسی اکانت اینستاگرام باز میکنه اون یکی راحت میتونه با در حافظه نگه داشتن نام کاربری وارد صفحه شخص مورد نظر بشه به حدی از حس مالکیت در این امر بخصوص رسیدم که وقتی آیدی نوه ی عموی مادرم رو با شماره شناسنامه خودم وارد میکنم و باز نمیشه حس میکنم بهم خیانت شده +خودم هم برای اینکه کسی وارد پیج من نشه به صورت گمنام فعالیت میکنم و یک تئوری Family=Blockفرضی در ذهنم هس فامیل درخواست فالو بده بلاک میشه که ینی اینی که آزیتاس من نیستم یه بنده خدا تو پاریسه مثلا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

یک روز که حس مدیریت بهم دست داد یه گروهی زدم به نام فامیلی گروپ

مادرم رو هم اد کردم

دقیقا از همان روز غذای درست و حسابی نخوردم

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

صفحه بندی