سلام دوستای خوبم بعد مدت ها اومدم یه سر به وبلاگ ز دم دیدم که هنوز دوستای خوبی دارم که بهم سر میزنن دمتون گرم از اینکه لطف کردین اومدین و بهم سر زدین دوستای گلم نمیدونم دیگه کی وقت بشه بیام بنویسم ولی هرازگاهی میام و میخونم کامنتاتونو دوستون دارم و مرسی که هستین
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
مادر بچشو دوس نداره
مثلث عشقه لامصب
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
من واقعا از تک تکتون عذرخواهی میکنم بابت این مدت نبودنم
شرمندتونم
ممنون که وقتی نبودم هم به وبلاگم سر زدین دست تک تکتونو میبوسم
دوستون دارم
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
یکبار دلم سوخت به خواهش دوستم امدم دختردایی ناخلفش را نصیحت کنم تا بلکه موثر واقع شود و خانواده اش از این وضع نجات پیدا کنند
تا دو نصف شب حسابی حرف زدیم 2ساعت از گذر عمر برایش گفتم حکایت تعریف کردم از طعم تلخ شرمنده شدن جلوی پدر و مادر گفتم از آینده ای که سر بجنبانی رسیده است آدمهای بزرگ را مثال زدم توانایی هایش را برایش پررنگ کردم در نهایت در حالی که از حرفهای خودم بالشم خیس اشک بود ازش خواستم چشماشو ببنده و به آینده ای فکر کنه که همه آرزوهایش برآورده شده و عزیزترین هایش با غرور برایش کف میزنند
سه چهار دقیقه ای ایز تایپینگ بود در نهایت نوشت : آهنگ آذری شاد داری؟
در حالی که بعد این همه حرف زدن به آخرین تفکراتش قبل از خواب فکر میکردم حرص خوردم بلاکش کردم و خوابیدم
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
تو خواب داشتم از خیابون رد میشدم کیفم افتاد رو زمین خم شدم برش دارم که یه ماشین با سرعت زد بهم و تا جایی که تو خواب تخمین زدم سه متری بالا رفتم وقتی پخش زمین شدم راننده پیاده شد و یابلفض گویان دوباره سوار شد و در رفت در حین در رفتن از رو مچ دست چپ من که جلوی لاستیک جلو سمت سرنشین بود رد شد
تا الان دستم درد میکنه و همونطوری آویزون نگه داشتم و هرکی میگه پاشو فلان کارو بکن میگم من تصادف کردم
در پی همین حادثه ناگواری که در خواب برام اتفاق افتاد مسئولیت هامو بین اعضای خانواده تقسیم بندی کردم تا فشار زیاد به دستم وارد نشه یه وقت خدایی نکرده
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
یکبار مشاور برایمان از آرزوها و رویاها حرف میزد میگفت آرزوهایتان را نقاشی کنید و برای رسیدن به آرزوهایتان تلاش کنید همان روز برای رسیدن به آرزویم خودم را از پنجره کلاس علوم پرت کردم به حیاط مدرسه
چشممو که باز کردم به آرزویم رسیده بودم
+آخرین باری بود که برای رسیدن به آرزویم جنگیدم
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
اونوخ چطوری یه دهه هشتادی نیم وجبی همزمان 4نفرو با هم مدیریت میکنه طوری که اون 4نفر از وجود هم خبر ندارن و فکر میکنن تنها فرد تو زندگی اون یه نفرن؟!
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
مادرم رو هم اد کردم
دقیقا از همان روز غذای درست و حسابی نخوردم
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی