تولد نوشت - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:08
کوچکتر که بودم دنیا پر بود از آدم هایی که می شناختمشان پر بود از همبازی هایی که کنار هم گذر زمان را حس نمی کردیم تصور میکردم آدم هایی که می میرند دوباره برمیگردند، عمویم که رفت از سفید شدن موهای روی شقیقه پدرم فهمیدم آدمهایی که می میرند هرگز برنمیگردند ، از خم شدن کمر پدربزرگ فهمیدم که دنیا چگونه به...
چرا نمیخوابی؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
با چشمای گرد شده در حالی که انگشت اشاره اش به سمت من بود و تن صداش یواش یواش بلندتر میشد می گفت:- چرا تا نصف شب نمی خوابی؟ منتظر چی هسی؟ آخه تو که نه کاری داری نه کسیو داری باهاش حرف بزنی تا نصف شب اون لپ تاپ لعنتی چرا جلوته؟ چی داری از اون کوفتی میکشی بیرون که نمیخوابی؟ چرا با اینکه خوابت میاد عین ...
خودکرده را تدبیر نیست - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
اصولا پدربزرگ من از آنهایی است که صد سال هم اگر بگذره با تکنولوژی های موبایل و تلگرام کنار نمیاد که نمیادیهو میبینی شش صبح در اتاق کوبیده میشه با موهای به هم ریخته و شلوار کردی به زور خودمو میرسونم تا دم در اتاق ، آقاجون گوشی به دست جلوی اتاق ظاهر میشه وحشت زده میپرسم: -زلزله اومده؟ -سر تکون میده -آ...
ابهت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
ساعت هشت صبح جلوی در کارگاه تندتند قدم میزنه و با خودش حرف میزنه چرا آخه مرد ؟ اون که جوون بودیکی از گوشه کلاس میپرسه : استاد چیزی شده؟ با حرص میگه یکی از شاگردای ترم پیشم مرده این چوبا که شماها دارین استفاده میکنین چوب اووونه ها هممون هم صدا میگیم : خدا بیامرزه دختر لاغری که امروز جلسه اولشه میگه :...
دست چپ بی شعور - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
با شروع ساختن شکلات خوری مشبک متوجه شدم دست چپم به طرز خیلی محسوسی بی شعور استتا جایی که اگر گوشه انگشت اشاره دست چپم را ببرم تا بازو چرک میکند، باد میکند، کبود می شود، می میرد البته با این حد بخور و بخواب در این بیست و چند سال زندگی اش این حجم بی شعوری چندان هم دور از انتظار نیست ، از خدا که پنهان ...
رازداری و همدلی ! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
رازداری در خانواده ما به این شکل است که وقتی یک خبر هرچند خیلی جزئی از اندرون خانه کسی به بیرون درز کند بلافاصله پس از آن زن دایی بزرگ خانواده از آن مطلع می شود و سپس هرجا که باشد و به هر نحو ممکن شده سریع خبر را به دایی می رساند و بعد ، دایی اول به دایی دوم ، دایی دوم به زنش، زنش به زن عموی شوهرش ،...
حدس بزن - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
از دختره میپرسم اسمت چیه ؟میگه بهم میخوره چی باشه ؟ دستی به چونم کشیدم و گفتم: یعقوب ینی دیوونه شدا خب خواهر من مگه اسم عدده بشه حدس زد؟ بعدشم کلی زحمت کشیدم شباهت پیدا کردم بین تو و یعقوب آقا خیاط سرخیابون!تشکر کن خو
از ملاک تا ملااااک - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
می گفت 14سالگی ازدواج کرده 17سالگی بچه دار شده الانم بچه بزرگش12 سالشه!ازش پرسیدن سنتی بوده ازدواجتون؟ گف یه سالی دوست بودیم دانشجوی پزشکی بود و همه ملاکهایی که تو ذهنم بود رو داشت!! داشتم فکر میکردم اگه من 14سالگی ازدواج میکردم قطعا همسرم الان یه پسر لاغر قدبلند بود که موهاش تا کمرش بود و از پشت می...
دعوا - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
داشتم باهاش حرف میزدم حمله کرد به طرفمیقه لباسمو گرفت و هلم داد سمت دیوار باورم نمیشد زل زده بودم بهش و قطره های اشک تند تند سر میخورد از صورتم خواستم حرف بزنم محکم هلم داد عقب عقب رفتم سرم خورد به لبه تیز پنجره اتاق و افتادم روی تخت بالشم پرخون بود قلبم تند تند میزد به سختی چشامو باز کردم ساعت 7 صب...
درد بیکاری - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
به حدي از تنهايي و بي كاري رسيدم كه مواقعي كه دارم منفجر ميشم از تنهايي و بي حوصلگى یه عده رو دور خودم جمع مى کنم و یه چيزاى خيلى عجیب رو براشون تعریف ميکنم و در نهایت در حالى که با چشاى از تعجب گرد شده زل زدن به چشام و با تعجب هى ميگن واى چه جالب! مگه ميشه؟! قصه رو متوقف ميکنم و با لبخندى مرموز شعر...
خواستگاری از نوع خیابانی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:34
برای خرید کفش با پدر جان رفته بودیم بازارهینطوری که داشتیم خیابونو پیاده متر میکردیم و پدرم غرغرکنان میگفت بابا به خدا همون کفشه که مغازه قبلی دیدی عالی بود و من نوچ نوچ کنان شانه بالا می انداختم یه لحظه حس کردم خانمی چادری که فقط دماغش مشخص بود هرجا میریم هست اولش گفتم شاید اشتباه دیدم و اون خانمی ...
احساس شکست - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:59
دو جا تو زندگیم عمیقا احساس شکست کردم یکی وقتی بعد مدتها یه کاری پیدا کردیم بریم کار کنیم و بهم گفتن برا اینکه بیای باید چادرتو باز کنی چادر برا مسجد و کار تو پایگاه بسیجه نه اینجادوم وقتی رفتم بهزیستی ایدمو مطرح کردم و با لبخند مسخره ای گفتن عالیه ولی چی به ما میرسه ؟ + البته زیاد احساس شکست کردم و...
بیکاری ما - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:59
- حوصلم سر رف مهسا - اوممممم فال بگیرم یا اهنگ بفرستم؟- فال بگیر - جواب فال: به زودی خاک بر سر می شوید ان نیت که داری صرف نظر کن که هزار سال هم برایش بدوی به هیچ جا نمی رسد سر آخر هیچی نمی شوی خود را برای طوفانی آماده کن که سخت گرفتار خواهی شد و بعد نهایتا کامیون 15 بار از رویت رده شده و چهل تکه میش...
توبه گرگ مرگ است - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:59
- آزیتا دیگه تصمیم گرفتم جواب پیامشو ندم هیچ وقتدیگه بهش پیام هم نمیدم چرا سر تکون میدی؟ - اگه فقط 30 روز اخیرو مرور کنی این شصتمین باره این جمله رو میگی آآآ راستی 60 بار هم گفتی یهو شد انگار دست دلم بود دست خودم نبود - این بار تصمیمم جدیه بهت قول میدم - قبول نیس حرفت اعتبار نداره - اصن اگه جواب داد...
کلاس شماره 3 - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:59
کیفو از پشت میز برمیدارم و میرم سمت کلاس شماره 3دو تا از دانشجوها دم درن با دیدن من میرن تو صدای یکیشون میاد که میگه: استاد اومد میرم تو بلند میشن لبخند میزنم و سلام میدم میرم پشت تریبون با لبخند میگم حالتون خوبه؟ یه دختر مو طلایی با چشای معصوم آبی از ته کلاس میگه نه ولی اگه امتحان نگیرین خوب میشیم
یه ناهار دو نفری - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:59
خواهرم تندتند مقنعشو سر میکنه نگاهی به ساعت میندازه:- پووووف دیرم شد بدو میره آشپزخونه آبو با پارچ سر میکشه به گلدون کنار پنجره اتاقم آب میدم صدامو بلند میکنم تا آشپزخونه برسه: - برا ناهار چی بپزم؟ مامان و بابا ناهار مهمونن صدای ضعیفی میاد دوباره بلند میگم: چی؟؟؟؟ صدایی نمیاد میام جلو اتاق میگم:چی؟؟
سحرخیزی - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:59
داشت از مزایای سحرخیزی حرف میزد می گفت حتی کسایی که تا لنگ ظهر هم میخوابن اگه تصمیم بگیرن 5صب بیدار بشن میتونن باور کنید.یادم افتاد همین چند وقت پیش بود که با چن نفر از دوستام تصمیم گرفته بودیم سحرخیز باشیم تا کامروا شویم از اونجایی که تا مسئولیتی به من ندن تاثیر جمله های انگیزشی درمغز من نهایتن تا
این روزها... - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 17:09
این روزها اصلا زندگی از گلویم پایین نمیرودآب میخورم یادم می افتد غذا میخورم کوفت میشود می چسبد به گلویم هوا را هم که اصلا نپرس انگار سرباز شده و وظیفه اش تنها این است که پوتین هایش را بگذارد روی گلویم و هرازگاهی با تمام وزنش فشار دهد این روزها دلم دل نیست مشت میزند، می کوبد ، می ایستد، می دود، شور م...
زندگی ارزش نداره داره؟؟؟ - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 17:09
بعد از اومدن نتیجه اولیه کنکور ارشد با عصبانیت دفتر خاطراتم رو تیکه تیکه کردم تا به زندگی ثابت کنم ارزش زیستن نداره احتمالا نتیجه نهایی رو که اعلام کنن کل بلاگفا رو باید منفجر کنم تا یه سری چیزای دیگه رو ثابت کنم