به حدي از تنهايي و بي كاري رسيدم كه مواقعي كه دارم منفجر ميشم از تنهايي و بي حوصلگى یه عده رو دور خودم جمع مى کنم و یه چيزاى خيلى عجیب رو براشون تعریف ميکنم و در نهایت در حالى که با چشاى از تعجب گرد شده زل زدن به چشام و با تعجب هى ميگن واى چه جالب! مگه ميشه؟! قصه رو متوقف ميکنم و با لبخندى مرموز شعر بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود قصه ما دروغ بود رو ميخونم.+عمم هم تو این قضیه کاملا بی گناهه
ما را در سایت زندگی ارزش نداره داره؟؟؟ دنبال میکنید
برچسب: بیکاری, نویسنده: بازدید: 13