
داشتم باهاش حرف میزدم حمله کرد به طرفمیقه لباسمو گرفت و هلم داد سمت دیوار باورم نمیشد زل زده بودم بهش و قطره های اشک تند تند سر میخورد از صورتم خواستم حرف بزنم محکم هلم داد عقب عقب رفتم سرم خورد به لبه تیز پنجره اتاق و افتادم روی تخت بالشم پرخون بود قلبم تند تند میزد به سختی چشامو باز کردم ساعت 7 صبح بود داشت تقویمو نگاه میکرد و برنامه هاشو مینوشت با لبخند نگام کرد : بیدار شدی عزیزم؟ بی معطلی رفتم...
ادامه مطلب