
برای خرید کفش با پدر جان رفته بودیم بازارهینطوری که داشتیم خیابونو پیاده متر میکردیم و پدرم غرغرکنان میگفت بابا به خدا همون کفشه که مغازه قبلی دیدی عالی بود و من نوچ نوچ کنان شانه بالا می انداختم یه لحظه حس کردم خانمی چادری که فقط دماغش مشخص بود هرجا میریم هست اولش گفتم شاید اشتباه دیدم و اون خانمی که نیم ساعت قبل دیدم این نبوده لابد! بعد برای اینکه مطمئن شم این دماغ همان دماغ قبلیه هست با هزار کل...
ادامه مطلب